معنی خلاندن
6 بازدید
[ خَ دَ ] (مص) درج کردن. نشاندن. داخل کردن. در میان نهادن. بزور داخل کردن. خرد کردن. خلانیدن. (یادداشت بخط مؤلف): هر خسته ای که راست شود جز بدین مبند هر بسته ای که کژ شودت جز بدان مخل. سوزنی. همی در خلاندی بپهلوی من.سعدی. || محکم کردن. خلانیدن. || نصب کردن. خلانیدن. || رهانیدن. خلانیدن. (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خلاندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر