معنی خلاص
8 بازدید
[ خَ ] (ع مص) سالم ماندن چیز از تلف شدن. منه: خلص الشی ء من التلف «خلاصاً» و «خلوصاً» و «مخلصاً». || صاف شدن آن. منه: خلص الماء من الکدر. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).[ خِ ] (ع مص) مخالصة. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). رجوع به مخالصة در این لغت نامه شود.[ خِ ] (ع اِ) خلاصهٔ روغن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || گداختهٔ زر و سیم. (منتهی الارب) (از تاج العروس). || زر خالص. سره. (یادداشت بخط مؤلف): خلاص بود و کنون قلب شد ز سکه بگشت مزور آمد و خائن چو سکهٔ قلاب.خاقانی. زری که خلاص آمد از نار نیندیشد.خاقانی. شاه فرمود تا بمجلس خاص بر محکها زنند زر خلاص.نظامی. || مسکه. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || بوتهٔ زرگری. (منتهی الارب) (از تاج العروس): می بیغش برآمده ز سبو چون زر خالص از درون خلاص. نظیری (از آنندراج). || رب خرما. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || خَلاص (خِلاص) خلاصه. برگزیده. خالص از چیزی. (یادداشت بخط مؤلف). || خَلاص (خِلاص) (اِمص) رهایی. رهایش. آزادی. نجات. (از ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف): خلاص خود را چاره ای می جست. (کلیله و دمنه). تدبیر خلاص من چگونه می بینی. (کلیله و دمنه). آدمی چون کرم پیله است هرچند بیش تند ببند سخت تر گردد و خلاص متعذرتر. (کلیله و دمنه). زین وجودت بجان خلاص دهند بازت از تو وجود خاص دهند.خاقانی. گر مرا دشمن ز من دادی خلاص بر سر دشمن روان افشاندمی.خاقانی. رخت عزلت بخراسان برم انشاءاللََّه که خلاص از پی دوران بخراسان یابم. خاقانی. یکی بندیم شکوه آورد پیش خلاصش ندیدم بجز بند خویش. سعدی (بوستان). چه کردی که آمد بجانت خلاص. سعدی (از آنندراج). شکارش نجوید رهایی ز بند اسیرش نخواهد خلاص از کمند. سعدی (از آنندراج). جان ببستم بمیان شمع صفت از سر شوق تا نسوزی ز غم عشق نیابی تو خلاص.حافظ. - امثال: حاجی مرد و شتر خلاص؛ کار تمام شد. - خلاص شدن؛ رها شدن. آزاد شدن. نجات یافتن. شفا یافتن. آسوده گشتن. (ناظم الاطباء): شد از لطف او در گلستان خاص همای کدو از قناعت خلاص. ملاطغرا (در تعریف پیر مغان از آنندراج). - خلاص کردن؛ رهایی بخشیدن. آزاد کردن. - خلاص گشتن؛ رها شدن. رهایی یافتن. دغدغه گذاردن : هرکه او را کار با زنجیر زلف افتاده ست گردنش گردد مگر از قید در محشر خلاص. سلیم (از آنندراج). بعد ازین بر من ندارد دست آسیب جهان سوختم گشتم ز هر آفت چو خاکستر خلاص. سلیم (از آنندراج). || صدق. محبت. (آنندراج). علاقه. اخلاص : خلف این نصیحت بشنید و مقبول داشت و دانست که این سخن از سر خلاص و اخلاص می رود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ). || (ص) رها. آزاد. || سلامت. عافیت. شفاء. (ناظم الاطباء).[ خَ لْ لا ] (ع ص) نجات دهنده. آزادکننده. رهاکننده. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ لْ لا ] (ع اِ) رخنهٔ در خانه. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || شکاف. سوراخ. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).
کلمات همقافیه با «خلاص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اص» برای سرودن شعر