معنی خفیدن
6 بازدید
[ خَ دَ ] (مص) نفس زدن. دم زدن. || خفه شدن. || سخت نفس کشیدن. || نفس نفس زدن. || سرفه کردن. || طپیدن. (ناظم الاطباء). || عطسه کردن. (یادداشت بخط مؤلف). عطسه زدن. (ناظم الاطباء): چون بخفد باد سعادت اثر غالیه سا گردد باد سحر. منجیک. و امیرالمؤمنین گفت: دنیای شما بنزدیک من... از خفیدن بزیست بنزدیک خداوندش. (ابوالفتوح ج ۱ ص ۷۰۰). دماغ صبح را در هر خفیدن ز فیض رأی او خورشید زاید. مؤیدالدین (از آنندراج). نائر [ میشی ] که چون بخفد چیزی از بینیش بیفتد. (یادداشت بخط مؤلف).[ خُ دَ ] (مص) سرفه کردن. (ناظم الاطباء). سرفیدن. (یادداشت بخط مؤلف): انقحاب؛ خفیدن یعنی سرفیدن. (مجمل اللغة).
کلمات همقافیه با «خفیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر