معنی خفی
7 بازدید
[ خَ فْ یْ ] (ع مص) آشکار کردن و بیرون آوردن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || پنهان کردن. || درخشیدن برق. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خُ فی ی ] (ع مص) خَفْیْ. رجوع به خَفی و معانی مختلف آن در این لغت نامه شود.[ خَ فی ی ] (ع ص) نهان. پوشیده. پنهان. عدم آشکارا. ضد جلی. ج، خفایا. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). - ذکر خفی؛ مقابل ذکر جلی. ذکری که گوینده به آهستگی و بدون بلند کردن صدای خود آنرا می خواند. - کلام خفی؛ گفتار نرم. گفتار آهسته. گفتار پنهانی. سخن نهانی. یواش. (یادداشت بخط مؤلف). || راز. || ریز. (یادداشت بخط مؤلف). مقابل جلی. - خط خفی؛ خط ریز. (یادداشت بخط مؤلف). - قلم خفی؛ قلم ریز، مقابل قلم جلی. (یادداشت بخط مؤلف). || خفی در نزد صوفیان، لطیفهٔ الهی است که بالقوه در روح بودیعت گذارده شده است و آن حصول بالفعل پیدا نمیکند مگر بعد از غلبه واردات الهی و چون چنین شد آن واسطه بین حضرت حق و روح در قبول محلی صفات الهی و افاضهٔ فیض حق بروح می شود. (از تعریفات جرجانی). || خفی در نزد عالمان علم اصول، عبارتست از: لفظی که مقصود از آن پوشیده باشد، البته نه از جهت خود صیغه بلکه از جهت عروض عارضی بر آن. این قید اخیر الفاظ مشکله و محتمله و متشابهه را از تعریف می کند، مثلاً در آیهٔ سرقت حکم این آیت در حق طرار و نباش پوشیده است چه معنی سارق در لغت گیرندهٔ مال غیر باشد بطریق و کلمهٔ سارق در حق آن دو صنف از مردم مشتبه شده است؛ زیرا که آنها به اسم مخصوص خوانده شده اند و اختلاف اسم هم دلیل بر اختلاف مسمی باشد، چنانکه اصل اینست. (از تعریفات جرجانی).[ خُ فْ فی ی ] (ع ص نسبی) منسوب به خُفّ که آن موزه باشد. || کوچک و خرد که در موزه توان جای داد چون کتاب کوچک و مانند آن. (یادداشت بخط مؤلف).[ خَ ] (اِخ) نام شاعریست ترک از شهر ادرنه و از شاعران عهد سلطان محمد فاتح. او را به ترکی دیوانی است. (یادداشت بخط مؤلف).
کلمات همقافیه با «خفی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر