معنی خفج
5 بازدید
[ خَ ] (اِ) سنگینی و گرانئی باشد که مردم را در خواب بهم رسد و آنرا بعربی کابوس و عبدالجنة می گویند. (برهان قاطع). خَفَج. (ناظم الاطباء). خفتک.[ خَ فَ ] (اِ) خفج. خفتک. بختک. کابوس. (ناظم الاطباء). رجوع به خفج مادهٔ قبل شود. || خردل صحرایی که آنرا قچی گویند، آنرا بکوبند و در ماست کنند و با طعام خورند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). شبرق. حشیشةالبزاز. لبسان. خاکشی. خُبَّه. (یادداشت بخط مؤلف).[ خَ ] (ع مص) جماع کردن. || دردمند گردیدن ساق از ماندگی. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).[ خَ فَ ] (ع اِ) نوعی از بیماری شتر. || گیاهی بهاری ابلق که سپیدی آن بر سیاهی غالب باشد. || (مص) مبتلا گردیدن شتر به بیماری خفج. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). منه: خفج البعیر خفجا. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «خفج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فج» برای سرودن شعر