معنی خف

معنی خف

7 بازدید
[ خَ / خُ ] (اِ) نوعی از آتشگیر است و آن گیاهی باشد نرم که زود آتش از چخماق در آن افتد و آنرا بعربی مرخ گویند. (از برهان قاطع) (از آنندراج) (انجمن آرای ناصری). || رکو و پنبهٔ سوخته را گویند که بجهت آتشگیره مهیا سازند. (برهان قاطع) (از آنندراج) (از فرهنگ جهانگیری). پده. پود. قَو. قاو. بود. بد. حرّاق. پیفه. (یادداشت بخط مؤلف): آن سپهبد که زخم خنجر او خف کند بر سر عدو مغفر.فرخی. مبارز را سر و تن پیش خسرو چو بگراید عنان خنگ ویکران یکی خوی گردد اندر زیر خوده یکی خف گردد اندر زیر خفتان.عنصری. کزو بتکده گشت هامون چو کف به آتش همه سوخته همچو خف.عنصری. لاله مشکین دل و عقیقین طرف است چون آتشی اندر اوفتاده بخف است. منوچهری. خصمت بود بجنگ خف و تیرت آذرخش تو همچو کوه و تیر بداندیش تو صدا. اسدی. معاذاللََّه که من نالم ز خشمش وگر شمشیر بارد ز آسمانش بیک پف خف توان کردن مر او را بیک لج پخچ هم کردن توانش. یوسف عروضی (از فرهنگ اسدی چ پاول هورن). تف سیاستش از دیو دمنه دوخته خف کف کفایتش از سر فتنه ساخته شیر. ابوالفرج رونی. خوف آن دارد کز حقد و حسد دشمن تو آتش افروزد و بر آتش خود گردد خف. سوزنی. چون دو دیدی ماندی از هر طرف آتشی در خف فتاد و رفت خف. مولوی (مثنوی). ناوک بر تو نرم خف است و دلم آتش دارند نگه ز آتش افروخته خف را. مختاری غزنوی. آتش زند و سنگ شبانان را از اطلس افلاک دهد چرخ برین خف. شمس فخری. - خف رگ؛ سست رگ. بی غیرت. (انجمن آرای ناصری) (آنندراج): ازین خف رگ موی کالیده ای بدی سرکه بر روی مالیده ای. سعدی (از آنندراج).
[ خَ ف ف ] (ع مص) سبک گردیدن چیز. منه: خف الشیی ء خفا و خفة و خفیفاً. || سبکی کردن و شتاب کردن. منه: خف الرجل. || بزودی کوچ کردن قوم. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). منه: خف القوم خفا و خفوفاً و خفة. || بانگ کردن کفتار. منه: خف الضبع خفا. (منتهی الارب). || اطاعت کردن ماده خر خر نر را. منه: خف الاتن لعیرها. || شتافتن بسوی دشمن. منه: خف الی العدو. || اندک شدن قوم. منه: خف القوم. || کم و اندک گردیدن رحمت کسان. منه: خفت رحمتهم. || شتافتن کسی در خدمت کسی. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). منه: خف فلان لفلان فی الخدمة خفة.
[ خِ ف ف ] (ع ص) سبک. خفیف. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || (اِ) گروه اندک. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). منه: خرج فلان فی خف من اصحابه؛ ای فی جماعة قلیلة.
[ خُ ف ف ] (ع اِ) سَپَل شتر. سبل شتر. سول شتر. (از منتهی الارب). کف اشتر. کف فیل. (یادداشت بخط مؤلف). ج، اخفاف. - ذوات الخف؛ اشتر و آنچه بدو ماند. (یادداشت بخط مؤلف). || سم شترمرغ. سم دیگر حیوانات را جز شترمرغ خف نگویند. || زمین درست. || آنقدر کف پای مردم که بزمین رسد. || شتر کلانسال. || هر آنچه پوشند. || موزه. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). ج، خفاف . - امثال: رجع بخفی حنین؛ ناامید برگشت. خائب بازگشت کرد: قاموس بخفی حنین بازگردید. (تاریخ یمینی). رجع حنین بخفیه؛ ناامید برگشت. رجوع به رجع بخفی حنین شود.

کلمات هم‌قافیه با «خف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «خف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید