معنی خطی
5 بازدید
[ خُ طا ] (ع اِ) جِ خُطوة و خَطوة. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ طْ طی ] (ص نسبی) منسوب بخط. (ناظم الاطباء). دست نویس. مقابل چاپی. || (اِ) نیزه و سنانی است منسوب به «خط» و خط لنگرگاهی بوده است به بحرین که نیزهٔ خوب می ساخته و می فروخته اند و از این حیث معروف بوده است : بدست اندرش برق و زیرش براق که یاردش پیش آمدن وز کجا که نه طعن زوبینش رد کرد کس که نه کژ شدش زخم و خطی خطا. غضایری. آن پیشرو پیشروان همه عالم چون پیشرو نیزهٔ خطی که سنانست. منوچهری. و بجزیرهٔ خط بیرون آمد کی نیزه های خطی از آنجا آرند. (فارسنامهٔ ابن بلخی). دل دوزد نوک نیزهٔ خطی جان سوزد حد تیغ روهینا.مسعودسعد. دست تو شمس و خطی تو خط استواست کاقلیم شرک را بتعزا برافکند.خاقانی. خطی او همچو خط استواء ناگزیر از آسمان ملک باد.خاقانی. هم از نیزهٔ خطی سی ارش.نظامی. و بنیزهٔ خطی قلم اقلیم نکته دانی... (حبیب السیر). || اسبی که در مسابقهٔ هشتم آید بقول میدانی و هفتم بقول نصاب. (یادداشت بخط مؤلف).[ خَ طْ طی ] (اِخ) نام او مصطفی افندی معروف به موقوفانجی از شاعران و ادیبان دورهٔ سلطان محمودخان اول بود. او پس از تحصیل علم بکار دیوانی پرداخت و سفارتها کرد و به سه زبان ترکی، فارسی و عربی آشنا بود و بهر سه شعر و نوشته های ادبی دارد. مرگ او بسال ۱۱۶۲ هـ . ق. اتفاق افتاد. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).
کلمات همقافیه با «خطی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طی» برای سرودن شعر