معنی خط
8 بازدید
[ خُ طط / خَ طط ] (ع اِ) راه بزرگ. شاهراه. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خِ طط ] (ع اِ) زمین باران نارسیده. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || زمینی که در آن فرودآیند و پیش از آن کسی فرودنیامده باشد. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).[ خَ طط / خِ طط ] (اِخ) نام موضعی است ببحرین که نیزه های خوب بدانجا منسوب است. (یادداشت بخط مؤلف): و بر اردشیر که دارالملک کرمانست او بنا کرد و اهواز و خوزستان و شهریست خره نام از موصل و شهری ببحرین که آنرا خط خوانند و نیزهٔ خطی از آنجا خیزد. (فارسنامهٔ ابن بلخی) و جزایر از ایشان بستد و به جزیرهٔ خط بیرون آمد کی نیزه های خطی از آنجا آرند. (فارسنامهٔ ابن بلخی). || بستنگاه کشتی است ببحرین. رماح خطیه منسوب است به آن بدان جهت که در آنجا آنرا می فروشند نه آنکه منبت نیزه هاست. (منتهی الارب). - رماح خطیة؛ نیزه های منسوب به خط که از نیزه های بسیار خوب بوده است. رجوع به «خط» در این لغت نامه شود. - نیزهٔ خطی؛ نیزه منسوب به خط. رمح خطی.[ خُ طط ] (اِخ) یکی از دو کوه مکه که ابوقبیس و احمر باشد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). در معجم البلدان آمده است: نام کوهی واقع در مکه که عبارتست از اخشب غربی.[ خُ طط ] (اِخ) موضع حیی. (ناظم الاطباء).[ خُ طط ] (اِخ) نام جای پرنخلستان است در بحرین و آنرا خط عبدالقیس نیز می گویند. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «خط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خط» برای سرودن شعر