معنی خضیب
6 بازدید
[ خَ ] (ع ص) خضاب داده شده. رنگ کرده شده. رنگین. (یادداشت بخط مؤلف): لاله میان دشت بخندد همی ز دور چون پنجهٔ عروس بحنّا شده خضیب. رودکی. خمار در سر و دستش بخون هشیاران خضیب و نرگس مستش بجادویی مکحول. سعدی. - الکف الخضیب؛ نام ستاره ای است. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). - امرأة خضیب؛ زنی که خود را رنگ کرده برای آرایش. - بنان خضیب؛ انگشت رنگ کرده شده. انگشت رنگین. - کف خضیب؛ کف دستی که برای زینت رنگین کرده اند: می دیرینه گساریم بفرعونی جام از کف سیم بناگوشی با کف خضیب. منوچهری.[ خَ ] (ص نسبی) انتساب خضاب کردن بریش را می رساند. (از انساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «خضیب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یب» برای سرودن شعر