معنی خضوع
6 بازدید
[ خَ ] (ع ص) فروتن. ج، خُضُع. || زنی که تهیگاه های او را آواز باشد. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خُ ] (ع مص) فروتنی کردن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || آرمیدن. || ساکن گردیدن. || ساکن گردانیدن. (منتهی الارب) (از تاج العروس). || خواندن کسی را بسوی بدی. (منتهی الارب). || میل کردن ستاره بغروب. || کوشیدن شتران در رفتن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || پست گردانیدن کسی را. || کلانسالی. (منتهی الارب).[ خُ ] (ع اِمص) فروتنی. سرافکندگی. || (اِ) نیاز. (یادداشت بخط مؤلف).
کلمات همقافیه با «خضوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر