معنی خضل
8 بازدید
[ خَ ] (ع اِ) مروارید. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || مروارید صاف. || نوعی از مهره. (منتهی الارب) (از لسان العرب).[ خَ ضَ ] (ع اِ) خضل. (منتهی الارب). رجوع به خَضل در این لغت نامه شود. || (مص) طراوت ناک گردیدن. || تر شدن به آب. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ ضِ ] (ع ص) طراوت ناک. || تر. غیرخشک. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). - شواء خضل؛ کباب تازه که چیزی از آن می چکد. (منتهی الارب).[ خَ ضِ ] (اِخ) ابن سلمه. شاعری از عربان بوده است. (منتهی الارب).[ خَ ضِ ] (اِخ) ابن عبید. شاعری از عربان بوده است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «خضل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضل» برای سرودن شعر