معنی خضری
4 بازدید
[ خُ ضَ ] (ص نسبی) منسوب به خضر که قبیله ای است از قیس. (از انساب سمعانی).[ خَ ضَ ] (ص نسبی، اِ) نام نوعی خرماست در حاجی آباد. (یادداشت بخط مؤلف).[ خِ ] (اِخ) نام یکی از شعرای عثمانی و مشهور به احمد پاشازاده خضری است. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ خِ ] (اِخ) یکی از شاعران قرن دهم هجری عثمانی است و این ابیات از اوست: قصد دل اول زلف عنبرفامه در بر قلندر در که عزمی شامه در کرپکم دل ماجراسن یا زمعه کاتب چشمم النده خامه در. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ خِ ] (اِخ) شاعریست که بعهد طاشکپری زاده قاضی استانبول حیات داشت و این بیت از اوست: زنخداننده دل کم اولمشیدی خط دلدار کلدی خضرایر شدی. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ خِ ] (اِخ) از شعرای عثمانی است که بزمان سلیمان خانک بغداد به بغداد عزیمت کرد و مرگ او بدانجا اتفاق افتاد و این بیت اوست: اشکم ایچره روی زردم ای کل خوش تر همان صویه دوشمش بر خزان پیراغنه یکزر همان. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ خِ ] (اِخ) از شعرای متأخر عثمانی است که بسال ۱۲۶۲ هـ . ق. وفات یافت و این بیت از اوست: عاکف بیت العلومه پیرو اولدم خضرپا حضر تیله نوله ایتسه م دائما گفتار عشق. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ خِ ] (اِخ) یکی از شاعران ایرانست و او را خضری قزوینی نیز می نامند و این بیت از اوست: سر کوی یار خضری بحریم کعبه ماند که بهر طرف کنی رو بتوان نماز کردن. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ خِ ] (اِخ) او از شاعران ایرانست و خضری خوانساری نیز نامیده میشود و این دو بیت از اوست: مویی ز سر زلف توام تار کفن شد در حشر همین باعث آمرزش من شد. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ خِ ] (اِخ) شاعر ایرانی است و از مردمان لار بود و خضری لاری نام دیگر اوست و این بیت او راست: بختم آورده بصد خون جگر تا در دوست مژه بر هم مزن ای دیده که خوابم نبرد. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ خِ ] (اِخ) از شاعران ایرانی است که از استرآباد برخاست او را خضری استرآبادی نیز می گویند و این بیت از اوست: ناله پیش چشم بیمارش مکن فتنه در خوابست بیدارش مکن. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ خِ ] (اِخ) دهی است از دهستان نیم بلوک بخش قاین شهرستان بیرجند. واقع در ۵۱هزارگزی شمال باختری قاین سر راه شوسهٔ عمومی گناباد به قاین. این دهکده در جلگه قرار دارد با آب و هوای معتدل و ۱۷۳۱ تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آنجا غلات و زعفران. شغل اهالی آن زراعت و جالیزکاری می باشد. راهش اتومبیل رو است. بدانجا یک دبستان وجود دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ خِ ] (اِخ) نام محلی است کنار راه تربت حیدریه به قائن، میان نجم آباد و علی آباد واقع در ۳۲۴۱۵۰ گزی مشهد. (یادداشت بخط مؤلف).[ خُ ] (اِخ) حکم بن معمر. (از قاموس الاعلام ترکی چ ۲ ج ۲ ص ۳۵۴). رجوع به حکم بن معمر در این لغت نامه شود.[ خِ ] (اِخ) محسن بن محمد. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۲ ص ۳۵۴). رجوع به محسن بن محمد در این لغت نامه شود.[ خُ ضَ ] (اِخ) محمدبن عفیفی. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۲ ص ۳۵۴). رجوع به محمدبن عفیفی در این لغت نامه شود.[ خُ ضَ ] (اِخ) محمد بن مصطفی. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۲ ص ۳۵۴). رجوع به محمدبن مصطفی در این لغت نامه شود.
کلمات همقافیه با «خضری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر