معنی خصیب
6 بازدید
[ خَ ] (ع ص) فراخ سال. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || بسیارغله. (از منتهی الارب). پرحاصل و سرسبز. (یادداشت بخط مؤلف): همتی عالی و نعمتی متوالی و کنفی رحیب و مرتعی خصیب. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - ابوخصیب؛ گوشت. (منتهی الارب). - بلد خصیب؛ شهر فراخ سال و بسیارغله. (منتهی الارب). - رجل خصیب؛ مرد بسیار خیر و فراخ ناحیه. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ ] (اِخ) نام او ابونصر خصیب بن عبدالحمیدبن ضحاک. جرجانی الاصل و صاحب مصر، اصلش از مذار بود. این شخص پدر ابوالعباس احمدبن نصر الخطیب وزیر منتصر عباسی است که بسال ۲۴۸ هـ . ق. بجزیرهٔ کرت تبعید شد و جد احمدبن اسماعیل بن احمد خصیب است که کاتب عبیداللََّه بن عبداللََّه بن طاهر و مردی بلیغ و ادیب و شاعر بود. خصیب از طرف هارون الرشید عامل مصر گشت. ابوالعباس وی را مدح گفته است. سعدی در گلستان حکایتی دربارهٔ او دارد و ابن بطوطه نیز در سفرنامهٔ خود نظیر آن حکایتی دارد، ولی هیچیک از این دو حکایت مقرون بصحت نیست. جهشیاری در «الوزراء والکتاب» و صاحب تجارب السلف نیز مطالبی دربارهٔ او ذکر کرده اند. (از تعلیقات دیوان منوچهری دامغانی چ دبیرسیاقی چ ۲ ص ۳۱۰).[ خَ ] (اِخ) از پزشکان دوران ظهور خلافت عباسی است که مذهب نصرانیان داشت و در بصره نشو و نما کرده. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).
کلمات همقافیه با «خصیب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یب» برای سرودن شعر