معنی خصب
7 بازدید
[ خَ ] (ع اِ) شکوفهٔ خرما. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || خرمابن. || خرمابن بسیار بار. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).[ خِ ] (ع مص) فراخ سال و فراخ حال گردیدن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || (اِمص) فراوانی. (یادداشت بخط مؤلف): اگر امضای رای ملک بدان پیوندد همه در خصب و نعمت افتیم. (کلیله و دمنه). اگر بدان تحویل توانید کرد در امن و راحت و خصب... افتید. (کلیله و دمنه). وحوش بسیار بسبب چراخور و آب در خصب نعمت بودند. (کلیله و دمنه). لشکر او از خصب آن قلعه بمرتعی هنی و مربع سنی رسیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). ولی آن موضع بحصانت آن قلاع مغرور و بخصب آن نواحی و بقاع مسرور. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). صواب آن است که پناه باکوه دهیم و بحصانت جوانب و خصب اطراف و نواحی آن مستظهر شویم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || فراخی سال. (ناظم الاطباء). نقیض جدب. (یادداشت بخط مؤلف): همچنین دان جمله احوال جهان قحط و خصب و جنگ و صلح و افتتان. مولوی. || فراخی حال. (ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف). فراخی ناحیهٔ مرد و بسیاری خیر وی. || (ص) بسیارنبات. (ناظم الاطباء). بسیار سرسبز، بسیار خرم. (یادداشت بخط مؤلف). - بلد خصب؛ شهر فراخ سال. (ناظم الاطباء). - ارضون خصب؛ زمینهای بسیارگیاه فراخ سال. (ناظم الاطباء).[ خُ ] (اِ) جانب. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). ج، اَخصاب. || ماری است سپید و کوهی. (منتهی الارب).[ خَ ] (ع مص) فربه کردن. (یادداشت بخط مؤلف). چاق کردن.[ خَ صِ ] (ع ص) بسیارگیاه. (منتهی الارب) (از تاج العروس).
کلمات همقافیه با «خصب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صب» برای سرودن شعر