معنی خصاف
6 بازدید
[ خِ ] (ع مص) بچهٔ نه ماهه انداختن ماده شتر. (از منتهی الارب) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس). منه: خصفت الناقة خصافاً. || (اِ) جِ خصفه. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). رجوع به خصفه شود.[ خَ صْ صا ] (ع ص) بسیار دروغگوی. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || نعل دوز. (منتهی الارب) (دهار). نعلین گر. (یادداشت بخط مؤلف). نعلین تراش. (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی).[ خِ ] (اِخ) نام اسب اصیل سمیرین ربیعه باهلی است و منه المثل: اجرء من فارس خصاف. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد).[ خِ ] (اِخ) نام اسب اصیل جمل بن زیدبن عوف بن بکربن وائل. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ ] (اِخ) نام اسب مالک بن عمر است و منه المثل: اجرء من فارس خصاف. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ صْ صا ] (اِخ) احمدبن عمر مهیرالشیبانی، مکنی به ابوبکر. او فقیه حنفی و معاصر مهتدی خلیفه بود و چون خلیفه کشته شد خانهٔ خصاف نیز بغارت رفت چه او نزد مهتدی منزلتی تمام داشت و از جملهٔ منهوبات کتاب او در مناسک بود و ابن الندیم چهارده کتاب دیگر در ابواب فقه برای او نام برده است. (یادداشت بخط مؤلف). و رجوع به معجم المطبوعات و اعلام زرکلی چ ۱ ج ۱ ص ۲۹۲ شود.[ خِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن. وی از راویان حدیث و از ثقات است. (یادداشت بخط مؤلف).
کلمات همقافیه با «خصاف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر