معنی واژه خشکمغز
3 بازدید
[ خُ مَ ] (ص مرکب) خشک سر که دیوانه وش و تندخوی باشد. (از برهان قاطع). دیوانه و سودائی مزاج و کله خشک. (آنندراج) (شرفنامهٔ منیری) (غیاث اللغات): قمری درویش حال بود ز غم خشک مغز نسرین کان دید کرد لخلخهٔ رایگان. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۳۳۲). || هرزه گو. (آنندراج): مردکی خشک مغز را دیدم رفته در پوستین صاحب جاه. سعدی (گلستان).