معنی واژه خشکریشه
3 بازدید
[ خُ شَ / شِ ] (اِ مرکب) بهانه. عذر. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). - خشک ریشه کردن؛ بهانه کردن. عذر آوردن باشد اگر چنانکه گویند خشک ریشه می کند مراد آن باشد که بهانه می کند. (برهان قاطع). || خشکی روی زخم. خشک ریش. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). ریشی که با وی رطوبت نباشد. سعفهٔ یابسه. (بحر الجواهر). دله. (یادداشت بخط مؤلف): دله: والخاتم، هو الداء المجفف الذی یجفف سطح الجراحة حتی یصیر خشکریشه. (قانون ابوعلی سینا). و اذا وضع منه فی قطنة و ضمدت به القروح اذهب الخشکریشه منها. (ابن البیطار). خشک ریشه سیاه برآرد [ جمره ] همچون خشک ریشهٔ جایگاه که داغ کرده باشند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). ریش بینی سه گونه باشد یا خشک باشد و خشک ریشه بر می آرد... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). از بهر آنکه سر جراحت را بسوزد و داغ کند و خشک ریشه برآرد و بیم باشد که اگر خشک ریشه بیفتد خون آمدن معاودت کند و بیشتر از بار نخست آید از بهر آنکه هر گاه که خشک ریشه بیفکند سر رگ فراختر [ گردد ]. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و بباید دانست که فسرده شدن خون بر جراحت و خشک ریشه که بر سر جراحت بسته شود سیلان خون باز دارد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و هرگاه جراحت را داغ کنند یا داروهای تیز داغ کننده برنهند خشک ریشه برآرد... لکن بیم باشد که هرگاه خشک ریشه بیفتد دیگر بار خون گشاده شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).