معنی واژه خشکریش
4 بازدید
[ خُ ] (اِ مرکب) جرب. (ناظم الاطباء). قسمی از جرب است که آبله های آن بی آب و خشک و آن را به کاف فارسی مفتوح گر گویند. (انجمن آرای ناصری). توضیح: ریش جراحتی است که با وی رطوبتی نباشد چون مرض جلدی که در تداول عامه سودا گویند. (یادداشت بخط مؤلف). خشک ریشه. || جراحت خشک. || خشکی که به روی زخم بسته شود. (ناظم الاطباء). خشکی که بروی جراحت بندد و تحقیق آن است که خشک ریشه خشکی که اندرون تر باشد نه آن خشکی که بعد از به شدن بر روی زخم پدید آید و بعد از چندگاه می افتد و آن را در عرف هند کهرند خوانند چه اول مایه آزار است و ثانی مایه آرام. (از برهان قاطع) (آنندراج) (از انجمن آرای ناصری). ماده ریمی خشک شده که در بن جراحتی بر روی پوست بندد. (یادداشت بخط مؤلف): عدل تو بود اگر نه جهانرا نماندی با خشک ریش جور فلک هیچ خشک و تر. انوری. با خشک ریش تیر فلک تن نهاده ایم وز زخم گاه حادثه مرهم گشاده ایم. سیف اسفرنگی (دیوان چ صدیقی ص ۷۱۸). نه دشمنت بحوادث ز مرگ باز رهد نه خشک ریش اجل به شود به پشما کند. ضیاءالدین فارسی (از انجمن آرای ناصری). || مکر و حیله. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نفاق. (ناظم الاطباء): از قبل خشک ریش با همه کس روز و شب اندر خصومت و جدلی. ناصرخسرو. || بهانه. عذر. عذر بیهوده. (ناظم الاطباء). - خشک ریش کردن؛ بهانه نمودن. (از انجمن آرای ناصری): خشک ریشت کند فلک بپذیر تا تویی خشک و تر چو حوت و حمل. انوری (از انجمن آرای ناصری).