معنی واژه خشکجان
4 بازدید
[ خُ ] (ص مرکب) کنایه از مردم بی فضل و بی هنر و ناقابل. (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرای ناصری): این خشک جان نثار سرخاک هر دو باد کاشعارشان چو آب روان آمد از تری. مجد همگر (از انجمن آرای ناصری). || شخصی را گویند که لذت عشق نچشیده و عاشقی نکرده و از یاد دوست محروم باشد. (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری). || (اِ مرکب) جان. جان خالص. جان بدون چیزی کمتر: بوسه خرانت را همه زر تر است در دهن وانِ من است خشک جان بوسه بهای چون تویی. خاقانی.