معنی واژه خشکاندام
4 بازدید
[ خُ اَ ] (ص مرکب) لاغر. نحیف. کم گوشت. (ناظم الاطباء). آنکه گوشت و رطوبت در تن او نمانده است. نزار. پوست بر استخوان ترنجیده. پوست به استخوان چسبیده. (یادداشت بخط مؤلف): عضو که ضمور دارد و خشک اندام را فربه کند. (الابنیة عن حقایق الادویه). کشتی گیران بکار دارند [ سندروس را ] تا عصبهاء ایشان قوی شود و خشک اندام و سبک شوند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).