معنی خشو
42 بازدید
[ خَ شْ وْ ] (ع اِ) خرمای بد به کارنیامدنی. || (مص) خرمای بد بکارنیامدنی بار آوردن خرمابن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس).[ خُ شُ وو ] (ع مص) خرمای بد بکارنیامدنی بار آوردن خرمابن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس).[ خُ ] (اِ) مادر شوی. (از شرفنامهٔ منیری). || مادرزن که خوش و خوشدامن نیز گویندش. (شرفنامهٔ منیری): بدسگال تو و مخالف تو خشوی جنگجوی را داماد. لغت فرس (از حاشیهٔ برهان قاطع). با وی همیشه خسرو سلطان محترم تا احترام دارد داماد را خشو.شمس فخری.
کلمات همقافیه با «خشو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شو» برای سرودن شعر