معنی خشن
9 بازدید
[ خَ شِ ] (ع ص) درشت از هر چیز. (قاموس اللغه). مقابل لین. صلب. زبر. زمخت. ناهموار. ناخوار. ناهنجار. (یادداشت بخط مؤلف). درشت غیر املس از هرچیزی. (از منتهی الارب). ج، خِشان. || یکی از پانزده وجعی که صاحب نام اند: دردی است که با او درشتی و زبری در عضو باشد. (شرح نصاب) در قانون در مبحث «الاوجاع التی لها اسماء» شیخ می گوید: سبب وجع الخشن... و صاحب ذخیره خوارزمشاهی گوید: العی است گویی چیزی درشت به آن موضع میرسد.[ خُ ] (ع مص) درشت گردیدن. (منتهی الارب).[ خُ ] (ع مص) جِ اَخشَن. (از منتهی الارب). رجوع به «اخشن» شود.[ خَ شَ ] (اِ) گیاهی باشد که از آن جامه بافند و فقیران و درویشان پوشند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (فرهنگ جهانگیری). || جامهٔ ساخته شده از خشن : برکش میخ غم ز دل پیش که صبح برکشد این خشن هزارمیخ از سر چرخ چنبری. خاقانی. ای که ترا به زخشن جامه نیست حکم بر ابریشم و بادامه نیست.نظامی. - خشن پوشیدن؛ جامه ای که از گیاه خشن بافته باشند در بر کردن. (ناظم الاطباء). || منافق بودن. (از ناظم الاطباء).[ خَ شِ ] (اِ) مخفف خشین و آن بازیی باشد نه سفید و نه سیاه. (از برهان قاطع). خشین. خشنسار. (حاشیهٔ برهان قاطع). در لغت نامهٔ فرس ص ۱۲۴ بنا بر قول حاشیهٔ برهان قاطع آمده: خشن سپید بود و همین است در صحاح الفرس.
کلمات همقافیه با «خشن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شن» برای سرودن شعر