معنی واژه خش
3 بازدید
[ خُ ] (اِ) مادرزن. (برهان قاطع). خَشامَن. رجوع به خشامن شود: تازیانه دوتا چو ... خسر موش اندرشکسته چون ... خش.منجیک. دست خوش زمانه برکنده و شخوده روی از طپانچه زن ریش از کشیدن خش. شمس فخری (از آنندراج). || مادرشوهر. (برهان قاطع). خَشامَن. رجوع به خشامن شود. || (ص) نوعی کتابت برای کلمهٔ خوش است یعنی خوب. نیک. خوش. || خشک. (ناظم الاطباء).[ خَ ] (اِ) مادرزن. (برهان قاطع). || مادرشوهر. (برهان قاطع). خَشامَن. || دو تند و تیز. (از برهان قاطع): در راه مدح ذاتت کلکم ببین که دایم از پای فرق سازد در وقت رفتن خش. شمس فخری. || بیخ. بغل. ابط. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). کش. (انجمن آرای ناصری): دست شاعر به خش برد صله را سوزنی شاعری است دست به خش. سوزنی (از جهانگیری).[ خَ ش ش ] (ع ص، اِ) چیزی درشت و سیاه. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). ج، خاشّ. || شتر چوب در بینی کرده. ج، خاشّ. || شکاف در چیزی. ج، خاشّ. || باران اندک. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). ج، خاشّ.[ خَ ش ش ] (ع مص) درآمدن در چیزی. || دشمن داشتن کسی را و ملامت کردن او را پنهان. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || چوب در بینی شتر کردن تا مهار بر آن کشیده شود. || باران اندک آوردن ابر. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خُ ش ش ] (ع اِ) پشتهٔ ریگ. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ ] (اِخ) نام قریه ای است به اسفراین. (یادداشت بخط مؤلف).