معنی خسپانیدن
11 بازدید
[ خَ دَ ] (مص) لگد زدن فرمودن و پایمال کنانیدن. (ناظم الاطباء).[ خُ دَ ] (مص) استراحت کنانیدن و آرام کردن فرمودن. (ناظم الاطباء). خوابانیدن. (یادداشت بخط مؤلف). || خسپیدن کنانیدن. || اطفای آتش کردن فرمودن. (ناظم الاطباء). خاموش کردن. نشاندن آتش. فرونشاندن آتش و چراغ را. کشتن آتش. (یادداشت بخط مؤلف): و چراغی که خواهد خفتن نخسپانید. (ترجمهٔ دیاتسارون ص ۱۲۲). و نور در تاریکی و تاریکی نور را نخسپانید. (ترجمهٔ دیاتسارون ص ۶۱).
کلمات همقافیه با «خسپانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر