معنی واژه خسروی
4 بازدید
[ خُ رَ ] (ص نسبی) منسوب بسلطنت و پادشاهی. (ناظم الاطباء): ندانست مرد جوان زال را برافراخت آن خسروی یال را.فردوسی. بر آن باره خسروی برنشست یکی تیغ هندی گرفته بدست.فردوسی. خروشان بسر برپراکند خاک همه جامهٔ خسروی کرده چاک.فردوسی. سیه جوشن خسروی در برش درخشان درفش کئی بر سرش.فردوسی. در زمان سوی تو فرستادی رخش با زین خسروی و ستام.فرخی. بدان طالع که پشتش را قوی کرد پناهش بارگاه خسروی کرد.نظامی. سرت زیر کلاه خسروی باد بخسروزادگان پشتت قوی باد.نظامی. - خم خسروی؛ خمها که از زیر خاک پیدا آرند انباشته از زر و سیم و مانند آن. (یادداشت بخط مؤلف). - خسروی کاخ؛ قصر سلطنتی : چو با حاجب شاه گستاخ شد پرستندهٔ خسروی کاخ شد.فردوسی. - خسروی گاه؛ تخت خسروی : چو خسرو ورا دید بنواختش بران خسروی گاه بنشاندش.فردوسی. - دیبهٔ خسروی؛ نوعی پارچه بوده است. (یادداشت بخط مؤلف). || خسروانی. شاهانه. سلطنتی. (از ناظم الاطباء): نوشتن بیاموختش پهلوی نشست سرافرازی و خسروی.فرخی. پدر در خسروی دیده تمامش نهاده خسرو پرویز نامش.نظامی. || نوعی از عرق شراب. (ناظم الاطباء)؛ خسروانی : دین من خسرویست همچو میم. - بادهٔ خسروی؛ می از جنس شراب خسروی : اگر شب ازدر شادیست و باده خسرویا مرا نشاط ضعیف است و درد دل قویا. اعجمی شاعر (از المعجم فی معاییر اشعار العجم). - می خسروی؛ می خسروانی : می خسروی خواست طایر بجام نخستین زغسانیان برد نام.فردوسی. || نوعی خربزه است. (یادداشت بخط مؤلف). || نوعی گوارش. رجوع به گوارش خسروی شود. || زبان دری. زبان فارسی : زبانها نه تازی و نه پهلوی نه چینی نه ترکی و نه خسروی.فردوسی.[ خُ رَ ] (اِخ) نام او جمال الدین ابوبکربن المساعد، مکنی به ابوالمشاهد و از شاعران دربار غزنویان است. گویند لقب خسروی بدانجهت گرفت که معاصر ملک خسرو غزنوی آخرین شاه غزنویان بود و بدان نسبت تخلص خود را خسروی کرده است او را خسروی بخارائی نیز می گویند. این ابیات از اوست: آب رویت را چمن از تحفه بر رخ می زند خاک کویت را فلک از دیده بر سر می کشد گوهر نوشین تو در لعل لؤلؤ می نهد سوسن سیمین تو از لاله عنبر می کشد مشک عنبربیز تو بر ماه چوگان می زند لعل شکربار تو از پسته شکر می کشد وارث تخت شهی خسروملک خورشیدملک آن جهانداری که چترش سعد اکبر می کشد شهریاری کز صفت ملکش دو عالم می سزد تاجداری کز شرف تختش دو پیکر می کشد حلقه بهر خدمت او گوش خاقان می کشد غاشیه بر خدمت او دوش قیصر می کشد. (از مجمع الفصحاء ج ۱ ص ۱۹۹).[ خُ رَ ] (اِخ) وی از شاعران قرن نهم هجری قمری عثمانی است و این بیت از اوست: یانکه آلوب رقیبی ایلدک سیر چمن یانکه قالو رمی ای سرو سهی سیرایله سن. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ خُ رَ ] (اِخ) وی از شاعران ماوراءالنهر است و ممدوح او عبداللََّه خان اوزبک بوده. و این بیت از اوست: طفل اشکم خویش را رسوای مردم کرده است میدود هر سو نمیدانم کرا گم کرده است. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ خُ رَ ] (اِخ) نام وی ملا محمد افندی است و او یکی از اعاظم علمای عثمانی است که به مقام مشیخت اسلامی عثمانی رسید. پدرش فرامزر از رومیان و بقولی فرانسوی است. او در نزد برهان الدین حیدر هروی و سایر علمای اعلام تحصیل علوم کرد و سپس در مدرسهٔ شاه ملک ادرنه و بعد مدرسه حلبی به تدریس و افاده پرداخت. در سال ۸۳۲ هـ . ق. یعنی زمان سلطان مرادخان ثانی قاضی عسکر شد و به این مقام بود تا آنکه سلطان محمدخان ثانی جلوس کرد و او را بر این شغل نگاه داشت، و چون اسلامبول فتح شد و مدرسه و مسجد ایاصوفیه را بساختند در آن مدرسه به تدریس و افاده مشغول گشت و بعد از فخرالدین عجمی مشیخت اسلامیه به او واگذار گردید و مدت ۲۰ سال بر این مقام عالی تکیه زد تا آنکه در سال ۸۸۵ هـ . ق. درگذشت. و نعش او را به بروسه بردند و در آنجا دفن کردند او مساجد متعدد ساخت و از فقهای بزرگ عثمانی بود او کتاب «درر» را در فقه نوشت و سپس شرحی برآن نگاشت بنام «غرر» او بر مطول تفتازانی و کتاب تلویح در اصول و تفسیر بیضاوی شروحی نوشت. او شعر نیز می گفت و این بیت از اوست: بو چشمم چشمه سارینک عجب طورماز آقاریاشی مگر وار ایسه اول عینک بلا طاغنده درباشی. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ خُ رَ ] (اِخ) یکی از شاعران قرن نهم هـ . ق. است. امیر علیشیر گوید: مردی دعوی دار و بزرگ منش و تندخوی بود و گاهی که شعر خواست خواند پیش از آن در کلام خود چنان ادائی می کردند کس را مجال دخل نمی ماند ضرورة تحسین بایست کرد و دیوانش در میان مردم هست. این مطلع از اوست: ز لعل یار دندانی گرفتم حیاتی یافتم جانی گرفتم. (مجالس النفایس ص ۳۹). رجوع به ص ۲۱۳ همان کتاب شود.[ خُ رَ ] (اِخ) نام ایستگاه راه آهن است میان میاندشت و منصوری در ۸۵۱ هزارگزی جنوب تهران. (یادداشت بخط مؤلف). در فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶ این نقطه چنین تعریف شده است: نام یکی از ایستگاههای راه آهن بین اهواز و بندر شاهپور در بخش مرکزی شهرستان اهواز واقع در ۳۲ هزارگزی جنوب خاوری اهواز. ساکنان آن فقط کارمندان ایستگاه راه آهن اند.[ خُ رَ ] (اِخ) نام محلی است از ایران بسرحد ایران و عراق نزدیک قصرشیرین میان قصرشیرین و خانقین واقع در هفتصد و هفتاد و شش هزارگزی تهران. (یادداشت به خط مؤلف). در فرهنگ جغرافیایی ایران این نقطه چنین توصیف شده است: قصبه ای است در ۲۱ هزارگزی جنوب باختری قصرشیرین کنار مرز ایران و عراق دارای ابنیهٔ مهم دولتی مانند گمرک، بانک، مرزبانی، پست و تلگراف، تلفن و بهداری و چند دکان و قهوه خانه، روشنایی خسروی بوسیله موتور مولد برق که به اداره گمرک تعلق دارد تأمین میشود و آب آشامیدنی آن بوسیله موتور آبکش در هفت هزار و پانصد گزی از رودخانهٔ الوند تهیه می گردد. از نمایندگان باربری ساکنانی در خسروی وجود دارد. سکنه بومی در شمال خاوری این ناحیه منزل دارند و محصول عمدهٔ آنجا غلات دیم و لبنیات می باشد. اهالی اکثر کردند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).[ خُ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان عربخانهٔ بخش شوسف شهرستان بیرجند، واقع در ۵۴ هزارگزی شمال باختری شوسف و ۱۴ هزارگزی خاور هشتوکان، کوهستانی، معتدل، آب از قنات و محصول آن غلات و شغل اهالی آنجا زراعت، راه مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).[ خُ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان زهان بخش قاین شهرستان بیرجند واقع در ۱۷ هزارگزی جنوب باختری قاین سه هزارگزی باختر شوسهٔ عمومی قاین به بیرجند، جلگه، معتدل، آب آن از قنات، محصول آن غلات و زعفران، شغل اهالی آنجا زراعت و مالداری و قالیچه بافی و راه مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).