معنی واژه خستهمرد
0 بازدید
[ خَ تَ / تِ مَ ] (ص مرکب) رنجور. بیمار. دردمند: دو هفته برآمد برآن خسته مرد بپیوست و برخاست از رنج و درد. فردوسی. || مجروح. جراحت برداشته. جریح : همی رفت خون از تن خسته مرد لبان پر ز باد و رخان لاژورد.فردوسی.