معنی واژه خستهجگر
0 بازدید
[ خَ تَ / تِ جِ گَ ] (ص مرکب) با جگر مجروح. بسیار غمگین. بسیار ملول. سخت غمناک. سخت دل ناشاد. دل ریش : چو شیر ژیان اندر آمد بسر بژوبین پولاد خسته جگر.فردوسی. که سالار ما باد پیروزگر همه دشمن شاه خسته جگر.فردوسی. بایوان همی بود خسته جگر ندید اندران سال روی پدر.فردوسی. نهانی ز سودابهٔ چاره گر همی بود پیچان و خسته جگر.فردوسی. عزیزتر ز تو بر من در این جهان کس نیست عزیز بادی و خصم تو خوار و خسته جگر. فرخی. بدرگه ملک مشرق هر که را دیدم نژند و خسته جگر دیدم و دل اندر وای. فرخی. همه در انده من سوخته دل همه در حسرت من خسته جگر.فرخی. عشق با من سفری گشت و بماند مونس من بحضر خسته جگر.فرخی. پیش زلفت چو کبک خسته جگر زیر چنگال باز می غلطم.خاقانی. خواجه زادهٔ ما و ما خسته جگر حیف نبود کو رود جای دگر.مولوی. ندانم از من خسته جگر چه می خواهی دلم به غمزه ربودی دگر چه میخواهی. سعدی (بدایع).