معنی خسته

معنی واژه خسته

4 بازدید
[ خَ تَ / تِ ] (اِ) استخوان خرما و شفتالو و زردآلو و امثال آن. (برهان قاطع). هسته . (از ناظم الاطباء). عَجَم. تکس. تکسک. تخم. حب. نواة. (یادداشت بخط مؤلف). خذف؛ سنگریزه و خستهٔ خرما و مانند آن انداختن به انگشتان یا به چوبی. فرصد؛ خستهٔ مویز. خضعه؛ خرمابن رسته از خسته. جرام؛ خستهٔ خرما. فصیص؛ خستهٔ خرما صاف و پاکیزه گویی روغن مالی. هُبر؛ خستهٔ انگور. (منتهی الارب). || (ص) زمینی که آن را شیار کرده باشند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). زمینی که آنرا شیار کرده باشند یا مردم و حیوانات بر زبر آن آمد و شد نموده و خاک آن در زیر پای آدم و اسب و دیگر حیوانات نرم شده باشد. (فرهنگ جهانگیری): نی از غبار خسته بیرون شدی بزور نی از زمین خسته برانگیختی غبار. انوری (از فرهنگ جهانگیری). قدمگاهش زمین را خسته دارد شتابش چرخ را آهسته دارد.نظامی. || (ن مف) آزرده. متألم. رنجیده. دلتنگ. دل آزرده. پردرد. (یادداشت بخط مؤلف): سپهبد چو گفتار ایشان شنید دل لشکر از تاجور خسته دید.فردوسی. چو رستم دل گیو را خسته دید.فردوسی. وزان روی پیران پر از درد و خشم دل از درد خسته پر از آب چشم.فردوسی. از دل خسته و روان نژند خویشتن در نگارخانه فکند.عنصری. خستهٔ دنیا و شکستهٔ جهان جز که بطاعت نپذیرد لحام. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۳۰۷). خسته ام نیک از بد ایام خویش طیره ام بر طالع پدرام خویش. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۷۹۷). گفتی اگر خسته ای غم مخور این سخن سزد خود بدلم گذر کند غم به بقای چون تویی. خاقانی. چنان کاین خسته را دلشاد کردی امیدم هست کز خود شاد گردی.نظامی. بحال دلِ خستگان درنگر که روزی تو دلخسته باشی مگر. سعدی (بوستان). این جا تن ضعیف و دل خسته می خرند. - خسته جگر؛ دردمند. دلتنگ. دل سوخته. سوخته جگر: نهانی ز سودابهٔ چاره گر همی بود پیچان و خسته جگر.فردوسی. جگرخسته ام زین سخن پر ز درد نشسته بیکسوی بیخواب و خورد.فردوسی. چو آمد بدان شارسان پدر که رخسار پرآب و خسته جگر.فردوسی. رجوع به همین عنوان شود. - خسته دل؛ دلسوخته. دردمند. دلتنگ : که هستند ایشان همه خسته دل بتیمار بربسته پیوسته دل.فردوسی. وزان پس بفرمود تا گرگسار شود خسته دل پیش اسفندیار.فردوسی. رجوع به همین عنوان شود. - خسته روان؛ دلتنگ. غمین. غمگین. ناشاد. غصه دار: همه نامداران ایرانیان از آن رزم گشتند خسته روان.فردوسی. رجوع به همین عنوان شود. - دل خسته؛ غمناک. غمین. سخت غمگین : روان گشت و دل خسته از روزگار همی رفت گریان سوی مرغزار.فردوسی. از آنجا که شه دل در او بسته بود ز تیمار بیمار دل خسته بود.نظامی. من مانده بخانه در پی خسته و خسته بیمار و به تیمار و نژند و غم خواره. خسروانی. که روزی تو دل خسته باشی مگر. سعدی (گلستان). یکی را عسس دست بربسته بود همه شب پریشان و دل خسته بود. سعدی (بوستان). - روان خسته؛ غمین. غمناک. سخت غمگین. ناشاد: زن و گنج و فرزند گشته اسیر ز گردون روان خسته و تن به تیر.فردوسی. || مجروح. زخم خورده. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از انجمن آرای ناصری) (از فرهنگ جهانگیری). قریح. کلیم. مکلوم. فکار. افکار. زخمی. زخمگین. زخمین. زخمدار. (یادداشت بخط مؤلف). ج، خستگان : من مانده به خانه در پی خسته و خسته بیمار و به تیمار و نژند و غم خواره. خسروانی. بفرمود تا کشتگان بشمرند کسی را که خسته است بیرون برند. فردوسی. چو برگشت از آنجایگه پهلوان بیامد بر خسته پور جوان.فردوسی. چو زانگونه دیدند بر خاک سر دریده همه جامه و خسته بر.فردوسی. راست گفتی هزیمتی شهند خسته و جسته و فکنده سپر.فرخی. هر بند را کلیدی هر خسته را علاجی هر کشته را روانی هر درد را دوایی.فرخی. پیش ایزد روز محشر خسته برخیزد ز خاک. فرخی. او چه دانست که خسرو ز سران سپهش کشته و خسته بهم درفکند شش فرسنگ. فرخی. به دل گفت اگر جنگجویی کنم به پیکار او سرخ رویی کنم. بگریند مر دوده و میهنم که بی سر ببینند خسته تنم. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ۲ ص ۳۵۹). به هر تلی بر از خسته گروهی به هر غفجی بر از فرخسته پنجاه.عنصری. دشمن سخت چیره شد چنانکه از هر روی بسیار کشته شد و خسته آمد. (تاریخ بیهقی). دشمنت خسته و بشکسته و پابسته به بند. (از تاریخ بیهقی). بسته و خستهٔ زلف تو بود مرد حکیم. (از تاریخ بیهقی). بود یک هفته بنزدیکی بیگانه و خویش ز آرزوی بچهٔ رز دل او خسته و ریش. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۵۸). خسته بمیان باغ بزاریش پسندند با او ننشینند و نگویند و نخندند.منوچهری. که گر دلم بر شانهٔ تو خسته شود نبایدت که ترا نیز خسته گردد تن.سوزنی. ز زخمش همه خستگانیم زار بود زخم پنهان و درد آشکار.اسدی. ز ترکان ز صد مرد ده رسته بود وزان ده که بد رسته هم خسته بود. اسدی (گرشاسب نامه). روی توام از همه چیز آرزو است خسته همی جوید درمان درد. مسعودسعد سلمان. سرگشته چو گویم که سر و پای ندارم خسته به گه خرط و شکسته گه طبطاب. خاقانی. هیچ نکرده گناه تا کی باشم بگوی خستهٔ هر ناحفاظ بستهٔ هر ناسزا.خاقانی. بسته و خسته روند تیغ وران پیش او بسته بشست سبک خسته بگرز گران. خاقانی. چون تو هستی خستهٔ زخم پلنگ حادثات پس ترا از خاصیت هم گربه بهتر پاسبان. خاقانی. روی زمین از خون کشتگان لعل فام شد شیران هر دو لشکر و دلیران هر دو کشور خستهٔ کار و بستهٔ اضطرار ماند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). سر خسته را بر سر ران نهاد شب تیره بر روز رخشان نهاد.نظامی. مگذار که خستگان بمیرند دور از تو بانتظار مرهم.سعدی. تو دانی ضمیر زبان بستگان تو مرهم نهی بر دل خستگان. سعدی (بوستان). ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم بدست و ما را مجروح می گذاری. سعدی (طیبات). برخسته نبخشاید آن سرکش سنگین دل باشد که چو بازآید بر کشته ببخشاید. سعدی (بدایع). روی زیبا مرهم دلهای خسته است و کلید درهای بسته. (گلستان سعدی). لبش خسته زوهم بوس و هرگز تو لب دیدی زوهم بوس خسته.ابوالمظفر. - پی خسته؛ پای زخمی. زخمدار. پای مجروح : من مانده بخانه در پی خسته و خسته بیمار و به تیمار و نژند و غم خواره. خسروانی. پیل پی خسته صمصام تو بیند اندام شیر پیرایهٔ اسبان تو بیند چنگال.فرخی. - خسته کردن؛ مجروح کردن. زخمی کردن. زخم زدن. زخمدار کردن. رجوع به همین عنوان شود. || بیمار. (برهان قاطع). دردمند. رنجور. علیل. ناتندرست. ناخوش. مریض. نالنده. (یادداشت بخط مؤلف): جان من سهل است جان جانم اوست دردمند و خسته ام درمانم اوست.مولوی. از دگری چه حاصلم تا ز تو مهر بگسلم هم تو که خسته ای دلم مرهم جان خسته ای. سعدی (طیبات). || درمانده. کوفته. (ناظم الاطباء). در تداول امروز: مانده، رَه زده، زِه زده. (یادداشت بخط مؤلف): خسته از محنت و بلای حجاز رسته از دوزخ و عذاب الیم.ناصرخسرو. چه گردها که برانگیختی ز هستی من مباد خسته سمندت که تیز میرانی.حافظ. بغاری رسیدند بسیار فراح و ایشان مانده و خسته شده بودند. (قصص ص ۲۰۰). - امثال: خرخسته و خداوند ناراضی؛ در موردی بکار آید که عمل از همه طرف ضرر دارد. || (ن مف) مخفف خاسته و برخاسته. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء): نه جز خفته در خواب دیده ست مثلت نه جز خسته بیدار دیده ست نامت. شرف الدین شفروه (از فرهنگ جهانگیری).
[ خُ تَ / تِ ] (اِ) بنوره دیوار و پی آن باشد. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید