معنی واژه خسان
1 بازدید
[ خَ ] (اِ) فرومایگان. (آنندراج). جِ خس. رجوع به خس شود: زین خسان خیر چه جوئی چو همی بینی که بترب اندر هرگز نبود روغن.ناصرخسرو. می بگفتی راستی گر از زیان این خسان عاقلان را گوش کردن قول من یاراستی. ناصرخسرو. گفت بگذار ترهات خسان رو به بی بی سلام ما برسان.سنائی. از خسان همت کسان مطلب که رخ و پیل کار شه نکنند.خاقانی.[ خُ سْ سا ] (ع اِ) آن ستارگانی که هرگز غروب نکنند چون جدی و بنات النعش و فرقدان و مانند آن. (از ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف).