معنی واژه خزران
3 بازدید
[ خَ ] (اِ) پارسی خیزران است و آن نوعی نی می باشد. (از مخزن الادویه از انجمن آرای ناصری). رجوع به خیزران شود. حمدالله مستوقی در وصف آن آرد: چوبش بوجار مانند است چوگان ازو سازند صمغش شیر خشت است. (نزهة القلوب).[ خَ زَ ] (اِخ) محالی است در ترکستان که دشت قپچاق نیز گویند. (از ناظم الاطباء). خزر رجوع به خزر شود: ناحیتی است مشرق دیواری است میان کوه و دریا و دیگر دریاست و بعضی از رود آمل و جنوب وی سریر است و مغربش کوه است و شمالش براذاس است و نندر و این ناحیتی است بسیار نعمت و آبادان و با خواستهٔ بسیار و از وی گاو و گوسپند و بره خیزد بی عدد و از شهرهای آن است آمل که قصبهٔ خزران و مستقر پادشاه یعنی طرخان خاقان و بندر نحسدر و شهر خمج، بلنجر، بیضا، ساوغر، ختلع، لکن، سور، مسمدا و ناحیت طولاس و لوغر و خواستهٔ ملک خزران بیشتر از باژ دریاست. (حدود العالم): کاروان مهرگان از خزران آمد باز اقصای بلاد چین ستان آمد.منوچهری. وقت سحرگه کلنگ تعبیه یی ساخته ست وز لب دریای هند تا خزران تاخته ست. منوچهری. ویک اصفهبد را با لشکر گران از صوب صین فرستاد و دیگری را از صوب خزران. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۴۵).[ خَ زَ ] (اِخ) ولایتی در گیلان، خزر. (از ناظم الاطباء). رجوع به خزر شود: چون شد هوا سحابگون گیتی فنک دارد کنون در طارم آتش کن فزون روباه خزران بین در او. خاقانی. نپسندم از خود این قدر کز دولت او ماحضر زیر نگین و خطبه در بلغار و خزران بینمش. خاقانی. فرّ امنش طوطی از خزران برآورد و چنانک جر امرش جره باز از مولتان انگیخته. خاقانی.[ خَ زَ ] (اِخ) ولایتی در گیلان، خزر. (از ناظم الاطباء). رجوع به خزر شود: چون شد هوا سحابگون گیتی فنک دارد کنون در طارم آتش کن فزون روباه خزران بین در او. خاقانی. نپسندم از خود این قدر کز دولت او ماحضر زیر نگین و خطبه در بلغار و خزران بینمش. خاقانی. فرّ امنش طوطی از خزران برآورد و چنانک جر امرش جره باز از مولتان انگیخته. خاقانی.