معنی واژه خزب
4 بازدید
[ خَ زَ ] (ع مص) آماسیدن و یا فربه شدن که گویا برآماسیده است. || مبتهج گردیدن پوست. || آماس کردن پستان ناقه و تنگ شدن سوراخهای آن. || خشک شدن و کم شیر گردیدن پستان ناقه. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ زَ ] (ع اِ) سفال. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب).[ خَ زِ ] (ع ص) گوشت نرم و سست. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ زَ ] (اِخ) نام کوهی است به یمامه. (منتهی الارب). رجوع به معجم البلدان یاقوت شود.