معنی واژه خزانهدار
0 بازدید
[ خِ / خَ نَ / نِ ] (نف مرکب) گنجینه دار. (آنندراج). گنجور. خزینه دار. خازِن قسطار. گاه بد. گهبد. جهبذ. (یادداشت بخط مؤلف): خزانه دار تو در بزم نشنود ز تو آن سلاح دار تو در رزم نشنود ز تو این. امیر معزی (از آنندراج). || رئیس خزانهٔ عامره. (ناظم الاطباء). رئیس خزانهٔ دولتی یا شاهی : ترازوی صلت زائرانت را ملکا کم از هزار ندارد خزانه دارت سنگ.فرخی. قاصد شد و آن خزانه را برد یک یک بخزانه دار بسپرد.نظامی. || تحویلدار. (ناظم الاطباء). || توپ یا تفنگی که دارای مخزن و خزینه باشد. (ناظم الاطباء).