معنی واژه خریشیدن
3 بازدید
[ خَ دَ ] (مص) پوست از اندام بناخن برگرفتن. (یادداشت بخط مؤلف). خراشیدن. (آنندراج). شکافتن. چاک دادن. (ناظم الاطباء): جهانا یافتی کامت کنون زین بیش مخریشم. خسروانی. || محو کردن. || گزیدن. || برکندن. || تراشیدن. || چیدن. || گرفتن با دندان. (ناظم الاطباء). || خروشیدن. (یادداشت بخط مؤلف): پیش آی کنون ای خردومند و سخن گوی چون حجت لازم شود از حجت مخریش. خسروی.