معنی واژه خرگاه
0 بازدید
[ خَ ] (اِ مرکب) جا و محل وسیع. (ناظم الاطباء) (برهان قاطع). مؤلف لغت نامه آنرا از «خر» بمعنی «بزرگ» و «گاه» بمعنی «جای» و «تخت» دانسته اند. || جای خوشی. (ناظم الاطباء). صاحب غیاث اللغات می گوید: بمعنی جای خوشی است چرا که «خر» بالکسر بزبان پهلوی بمعنی خوشی احوال است و خرگاه که بمعنی خیمه مستعمل است بمناسبت آنکه خیمه نیز جای خوشی است، «از رشیدی» و «مدار» و «مؤید» و «کشف». صاحب برهان نوشته: خر بالفتح بمعنی کلان چنانکه در لفظ «خرپشته» و «خرمگس»، و لفظ «گاه» بمعنی خیمه مطلق، پس لفظ خرگاه بالفتح خیمهٔ کلان باشد. و در سراج اللغات نوشته که خرگاه بالکسر بمعنی جای خوشی، و تحقیق آن است که خرگاه بفتح باشد موافق قیاس بمعنی جای بزرگ و کسر خاء بسبب کراهیت فتح خاء است که از اشتراک بمعنی حمار پیدا میشود: خرگاه عیش درشکنید و به تَفّ آه ترکانه آتش از در خرگه برآورید.خاقانی. || خیمهٔ بزرگ و سراپرده. (ناظم الاطباء). سراپردهٔ بزرگ. (یادداشت بخط مؤلف): خز بجای ملحّم و خرگاه بدل باغ و بوستان آمد.رودکی. مردمانش [ مردمان کیماک ] اندر خرگاه نشیند و گردنده اند بر گیاخوار و آب و مرغزار تابستان و زمستان. (حدود العالم). خمود جاییست که اندر وی مرغزارها و گیاه خوارها و خیمه و خرگاههای تغز غزیانست. (حدود العالم). و هیچ نوعی را از خرخیز دهها و شهرها نیست البته و همه خرگاههاست الا آنجا که نشست خاقانست. (حدود العالم). خداوندان خیمه و خرگاهند و ایشان را شهرها و دهها اندک است. (حدود العالم). وز آن پس بیامد یل رهنمای بنزدیک خرگاه و پرده سرای.فردوسی. ندیدند زنده کسی را بجای زمین پر ز خرگاه و پرده سرای.فردوسی. هر آنچش ببایست از خوردنی ز پوشیدنی هم ز گستردنی ز خرگاه وز خیمه و بارگی بسازید پیران بیکبارگی.فردوسی. که زال سپهبد بکابل در است زمین پر ز خرگاه از لشکر است.فردوسی. سلیح است و خرگاه و پرده سرای فزون زآنکه اندیشه آرد بجای.فردوسی. خسرو غازی آهنگ خراسان دارد زده از غزنین تا جیحون تاژ و خرگاه.بهرامی. گاه بی زخمه به خرگاه تو بربط زنمی تا کسی نشنودی بانگ برون از خرگاه. فرخی (دیوان ص ۳۵۸) براه منزل من گر رباط ویران بود کنون ستارهٔ خورشید باشدم خرگاه.فرخی. چو بهتر ز خرگاه و طارم کنون بخرگاه و طارم درون آذران.منوچهری. و دستش بشکست پوشیده او را در سرای پرده بردند بخرگاه بر تخت بخوابانیدند و هوش از وی بشد. (تاریخ بیهقی). یافتم [ ابوالفضل بیهقی ] سلطان را همه روز شراب خورده و پس بخرگاه رفته. (تاریخ بیهقی). چون او بخرگاه امیر رسید حدیثی آغاز کرد. (تاریخ بیهقی). چون نزدیک وی رفتم در خرگاه تنها بود مرا بنشاند و هرکه بود همه را دور کرد. (تاریخ بیهقی). چه گویی چیست این پرده بدینسان بر هوا برده چو در صحرای آذرگون یکی خرگاهی از مینا. ناصرخسرو. ناگاه ز گه چو ترک خرگاهی.ناصرخسرو. پس از چوب و گیاه خانه ها فرمود کردن و پس از آن خرگاه ساختند. (مجمل التواریخ و القصص). از جانب چین لشکری با صدهزار خرگاه بمخاصمت او و قصد بلاد اسلام بیرون آمدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). گر حسن تو بر فلک زند خرگاهی از هر برجی همی بتابد ماهی. (از کلیله و دمنه). روز طوفان باد حزم نکوست خاصه آنرا که خانه خرگاهست.انوری. همیشه تا بلشکرگاه خسرو جنیبت راند تا خرگاه خسرو.نظامی. خانهٔ دولتست خرگاهت تاج و تخت آستان درگاهت.نظامی. فریدون گفت نقاشان چین را که پیرامون خرگاهش بدوزند. سعدی (گلستان). چو رایت جناب وی اعلی المواقف چو خرگاه ذات وی اقصی المطالب. نظام قاری (دیوان چ استانبول ص ۲۹). قمّهٔ خرگاه دولت شقّهٔ رایات جا زینت تمکین و دین آرایش فرض سنن. نظام قاری. جان هوادار وصل خرگاهست دل سراپردهٔ مودت اوست.نظام قاری. خِباء؛ خرگاه. (منتهی الارب). خسیج؛ خرگاه و گلیم بافته از صوف. خسی؛ گلیم مانندی یا خرگاه مانندی که از ابریشم بافند. روق؛ خرگاه. فسطاط؛ خرگاه ارواق؛ خرگاه. (منتهی الارب). || آلاچیق بزرگ. (ناظم الاطباء). || خیمهٔ بزرگ مدور. (ناظم الاطباء) (برهان قاطع). قُبّه. (السامی فی الاسامی). جنسی از خیام مراتب پادشاهی و ملوک. (شرفنامهٔ منیری): امیر بر تخت روان بود در خرگاه. (تاریخ بیهقی). || در شاهنامه بمعنی سرزمین آمده ولی به موجب تحقیق پاول هرن آلمانی معنی سرزمین تحریف از خرغان یا خرگان است و به این اسم ده ها و شهرها بوده است. (یادداشت بخط مؤلف). || جایگاهی است اطاق گونه که از چوب سازند و بر آن پرده افکنند و در سفر بکار برند خاصه در زمستان. و هی بیت من خشب مصنوع علی هیئة مخصوصة و یغشی بالجوح و نحوه تحمل فی السفر لتکون فی الخیمة للمبیت فی الشتاء لوقایة البرد. (صبح الاعشی ج ۲ ص ۱۳۱). بعث الی بیت یسمی عندهم الخرقه [ خرگاه ] و هو عصی من الخشب تجمع شبه القبة و تجعل علیها اللبود و یفتح اعلاه لدخول الضوء و الریح مثل البادهنج و یسد متی احتلج الی سده و اتوا بالفروش و فرشوه. (ابن بطوطه). || طارم. (محمودبن عمر). طارِمه. (مهذب الاسماء). || خرمن ماه. هاله. (یادداشت بخط مؤلف): بدور خط تو دایم ز دیده ریزم اشک که هست موجب باران چو مه زند خرگاه. امیرخسرو (از مطلع السعدین).[ خَ ] (اِخ) نام ایالتی بوده است : ز مرزی کجا مرز خرگاه بود ازاو زال را دست کوتاه بود.فردوسی.[ خَ ] (اِخ) نام شهری بمصر در شمال بولاغ و نیز نام واحه ای بدانجا. (یادداشت بخط مؤلف).