معنی واژه خروف
3 بازدید
[ خَ ] (ع اِ) برهٔ نر. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). ذَکَر از اولاد ضأن. (یادداشت بخط مؤلف): ج، اَخْرِفة، خِرفان، خُرفان : بچهٔ گوسفند را تا چهارماهه و قوی تر در مجموع حالات اگر از میش بود و نر باشد حمل و خروف گویند. (از تاریخ قم ص ۱۷۸). || بره که گیاه خوردن گرفته و قوی گشته. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). برهٔ به چرا آمده. برهٔ گیاه خوار. (یادداشت بخط مؤلف). ج، اَخْرِفة، خرفان [ خِ / خُ ] . || اسب کره ای در حدود یکساله یا شش ماهه یا هفت ماهه. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد): بچه اسب چون از مادر بزاید و بر زمین آید نر را مهر و ماده را مهر یا خروف گویند. (تاریخ قم ص ۱۷۸).[ خَ ] (اِخ) نام جد صدقةبن خروف. (از انساب سمعانی).