معنی واژه خروز
3 بازدید
[ خُ ] (اِ) خروس. خروه. خرو. (یادداشت بخط مؤلف): آن پسر پاره دوز شب همه شب تا بروز بانگ کند چون خروز «اسکی پاپوج کیمده وار». مولوی.[ خُ ] (ع اِ) علامت در روی زرع که تقسیم می کند آنرا بنصف و ربع و غیره. || درز مابین تخته های کشتی که از میان آنها آب تراوش کند. (از ناظم الاطباء).