[ خَ رْ رو ] (ع اِ) خرنوب. (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). رجوع به «خرنوب» شود. || نام گیاهی است که هر جا روید نشان خرابی باشد. خارسم. (محمودبن عمر). فش. (محمودبن عمر). چنگ. چنگک. (یادداشت مؤلف): آن زمان کت امتحان مطلوب شد مسجد دین تو پرخروب شد. مولوی (مثنوی). گفت نامت چیست برگوبی دهان گفت خروبست ای شاه جهان. مولوی (مثنوی).
[ خُ ] (ع مص) دزدیدن شتر کسی را. (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). منه: خرب بابل فلان خرابةً و خروباً. || (اِ) جِ خُرْبَة. رجوع به خُربة شود.
[ خُ ] (ع مص) دزدیدن شتر کسی را. (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). منه: خرب بابل فلان خرابةً و خروباً. || (اِ) جِ خُرْبَة. رجوع به خُربة شود.
[ خَ رْ ] (اِخ) اسم موضعی است. (معجم البلدان) (منتهی الارب): امست امامة صمتی ماتکلمنی مجنونة ام احسّت اهل خروب مرت براکب سلهوب فقال لها ضری الجمیح و مسّیه بتعذیب ولو اصابت لقالت وَهْیَ صادقة ان الریاضة لاتنضیک کالشیب. (از معجم البلدان).