معنی واژه خرماستان
3 بازدید
[ خُ ] (اِ مرکب) نخلستان. خرستان. (از ناظم الاطباء). حدیقه. (ربنجنی). جایی که خرمابنان بسیار بوند. (شرفنامهٔ منیری): باحة: خرماستانی داشت. (ترجمهٔ طبری بلعمی). گزیت رز بارور شش درم بخرماستان بر همین زد رقم.فردوسی. دوهزار سوار سلطان ترکمان در خرماستانهاشان کمین نشاندند. (تاریخ بیهقی). گر تخم و بار من نبریدی برغم دیو خرماستان شدستی اکنون دیار من. ناصرخسرو. تنی چند در خرقهٔ راستان گذشتیم بر طرف خرماستان. سعدی (بوستان). مذارع؛ خرماستان نزدیک شهر. (منتهی الارب).