معنی واژه خرقاء
4 بازدید
[ خَ ] (ع ص) مؤنث اَخْرَق. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || زن گول. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). - امثال: لاتعدم الخرقاء علة؛ برای زن احمق هم در این مورد علت وجود دارد و این مثل در جائی زده میشود که میخواهند طرف را از آوردن علت نهی کنند و غرض از آن این است علل آنقدر زیاده است که خرقاء هم به آن پی می برد تا چه رسد به آدم باهوش. (از منتهی الارب). || زنی که کار نیکو نکند و تصرف در امور نداند. || زمین فراخ. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). ج، خُرْق. || گوسپندی که در گوش وی شکاف گرد باشد. || باد سخت که بر یک جهت مداومت نکند. (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || بیابان بعیده. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || شتری که مواضع قدمها را نگاه داشتن نتواند. || هر مسئله ای از فرائض که اختلاف اصحاب در آن بسیار باشد. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب): اختلف الصحابة فی الفریضة التی تدعی الخرقاء و هی ام و اخت و جد علی خمسة اقوال... (بدایة المجتهد ابن رشد).[ خَ ] (اِخ) زنی از بنی بکاء بوده که ذوالرمة به وی تشبیب کرده است. (از منتهی الارب): تمام الحج ان تقف المنایا علی خرقاء واصفةاللثام. ذوالرمة (از قاموس الاعلام ترکی).[ خَ ] (اِخ) نام زن سیاهی است که بکارهای مسجد پیغمبر میرسید و از او در روایت حمادبن زید از ثابت از انس ذکریست بنابر قول ابن السکن. (از الاصابه چ کلکته ج ۴ ص ۵۴۳).[ خَ ] (اِخ) زنی بوده در عرب به حمق مشهور و نام او ربطة بنت سعد است. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ خَ ] (اِخ) نام زنی است از جنیان بنابر خبر عباس بن عبداللََّه برمعی در قصه ای که راجع به عمربن عبدالعزیز است، چه عباس برمعی با واسطه از عباس بن ابی ارشد از پدرش نقل میکند که روزی عمربن عبدالعزیز بر ما فرودآمد و چون قصد رفتن کرد مولای من بمن گفت با او سوار شو و او را مشایعت کن. او میگوید اطاعت امر کردم و با او راندم تا به بیابانی رسیدیم و به مار مرده ای برخوردیم که بر راه افتاده بود عمر از اسب فرودآمد و آنرا کناری برد و در زیر خاک پنهان کرد سپس بر اسب سوار شد و با هم راندیم. چون میراندیم ناگاه هاتفی صدا درداد و گفت «یا خرقاء یا خرقاء» ما بچپ و راست خود نگریستیم احدی را ندیدیم. عمر گفت ای هاتف ترا بخدا قسم اگر از کسانی هستی که آشکار میشوی بر ما ظاهر شو والا ما را از «خرقاء» باخبر گردان. هاتف گفت «خرقاء» آن ماری بود که شما در فلان نقطه به او برخوردید چه من از پیغمبر شنیدم که روزی به آن مار گفت ای خرقاء تو بدان نقطه از زمین میمیری و ترا فلان بندهٔ مؤمن بخاک می سپارد. پس عمر به او گفت واقعاً تو از پیغمبر چنین شنیدی که چنین می گفت؟ بعد عمر بشگفت آمد و ما راه سپردیم. خطیب در ترجمهٔ عبادبن راشد از طریق وسائطی میگوید عبادبن راشد که از اهل مروت و مردی بود در مکه از پدرش داستان را بعینه نقل کرد و افزود که مولای پدر او به پدر او گفت من از جمله هفت نفری بودم که در آن بیابان با پیغمبر بیعت کردم و بعد به او گفت تا زنده ای این داستان را بر کسی مگو. (از اصابه چ کلکته ج ۴ صص ۵۴۴ -۵۴۵).[ خَ ] (اِخ) نام موضعی است بنابر قول سکری دراین بیت ابوسهل هذلی : غداةالرعن و الخرقاء تدعو و صرح باطن الکف الکذوب. (از معجم البلدان).