معنی خرق

معنی خرق

7 بازدید
[ خَ ] (ع اِ) بیابان بی آب و گیاه. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). ج، خُروق : چون بجیرفت و حدود گرمسیر رسید در رودبار به خرق مقام فرمود. (المضاف الی بدایع الازمان). || زمین فراخ. ج، خروق. || سوراخ در دیوار. ج، خروق. || گیاهی مانند قسط. || دریدگی. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || مقابل التیام. (یادداشت بخط مؤلف). منه یقال: فی ثوبه خرق: پسر خویش را الیسغ بسبب خرقی که در او میدید و نزقی که در شمایل وی مشاهده میکرد ببعضی از قلاع کرمان فرستاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۸۸). قدما می گفتند خرق و التیام فلک محال است : تنت از خرق و التیام بری نفست از شهوت و خصام عری.اوحدی. - خرق اجماع؛ برخلاف اجماع رفتن. مخالفت کردن با اجماع. (یادداشت بخط مؤلف). - خرق اجماع کردن؛ برخلاف اجماع رفتار کردن. اعتناء به اجماع نکردن. مخالف اجماع گام برداشتن. - خرق عادت؛ معجزه. اعجاز. (یادداشت بخط مؤلف). - || کرامات اولیاء. (از ناظم الاطباء). - خرق فلک؛ از این ترکیب است: خرق فلک محال است، که قاعده ای است در فلسفهٔ قدیم : خلاف ارسطو کز این پیش گفت که نشکافد این سبز دژ ای شگفت. ادیب (از امثال و حکم دهخدا).
[ خَ ] (ع مص) آوردن چیزی را. پاره کردن. دریدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس) (از لسان العرب): {/Bفَانْطَلَقََا حَتََّی إِذََا رَکِبََا فِی اَلسَّفِینَةِ خَرَقَهََا قََالَ أَ خَرَقْتَهََا لِتُغْرِقَ أَهْلَهََا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً.۱-۱۶۱۸:۷۱/} (قرآن ۱۸/۷۱). وآن فضای خرق اسباب و علل هست ارض اللََّه ای صدر اجل. مولوی (مثنوی). آنکه بیرون از طبایع جان اوست منصب خرق سببها آن اوست. مولوی (مثنوی). || دروغ گفتن. || چاک زدن جامه. || دروغ بربافتن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس) (از لسان العرب): {/Bوَ جَعَلُوا لِلََّهِ شُرَکََاءَ اَلْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِینَ وَ بَنََاتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ سُبْحََانَهُ وَ تَعََالی ََ عَمََّا یَصِفُونَ .۱-۲۰۶:۱۰۰/} (قرآن ۶/۱۰۰). || طی مسافت کردن. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). منه: «خرق الارض»؛ ای برید مسافت زمین را به رفتن. (منتهی الارب).
[ خَ ] (اِخ) قریتی از اعمال نیشابور بوده است. (از معجم البلدان).
[ خِ ] (ع ص) جوانمرد و ظریف در سخاوت. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). ج، اَخراق، خِراق، خروق. || مرد جوان نیکوخوی کریم. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). ج، اخراق، خراق، خروق.
[ خُ ] (ع ص، اِ) جِ اَخْرق و خَرقاء. || (اِمص) درشتی، خلاف نرمی. || نتوانستگی مرد عمل و حیله کار را. || گولی. نادانی. تحیر. (از منتهی الارب) (از لسان العرب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد).
[ خُ ] (ع مص) نرمی نکردن شخص در کار خود. خَرَق. رجوع به خَرَق شود. || نیکو نکردن مرد کار خود را. خَرَق، منه: خرق الرجل؛ ای نیکو نکرد این مرد کار را. رجوع به خَرَق شود. || گول و احمق بودن. (از منتهی الارب) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).
[ خَ رَ ] (ع مص) نرمی نکردن شخص در کار خود. خُرق. || نیکو کردن شخص کار خود را. || گول و احمق بودن. رجوع به خُرق شود. || مقیم گردیدن در خانه و از خانه جدا نشدن، منه: خرق فی البیت. || سرگشته بودن از بیم و از حیا. || نرسیدن چشم واداشته بدیدن. || پریدن و برخاستن نتوانستن مرغ و آهو از خوی کردن. || دهشت کردن. || فزع کردن آهو که قادر برفتار نباشد. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).
[ خَ رَ ] (اِخ) دهی است بمرو و معرب خره. و از آن ده اند محمدبن احمدبن ابی بشیر متکلم و محمدبن موسی و ابن عبیداللََّه که محدثان اند. (از منتهی الارب).
[ خَ رِ ] (ع اِ) خاکستر بدان جهت که میماند و اهل آن زایل میشوند. || آهوبچهٔ ضعیف پای. || مرغی که از خوی کردن پریدن نتواند. (از لسان العرب). || آهویی که از خوی کردن برخاستن نتواند. || (ص) خجل. شرمنده. ترسناک. || نادان. گول. جاهل در کار و عمل. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). خَرُق. رجوع به خَرُق شود. - ذوالخرق؛ نعمان بن راشد. (منتهی الارب).
[ خَ رُ ] (ع ص) گول. نادان در کار و عمل. خَرِق. (از منتهی الارب) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). رجوع به خَرِق شود.
[ خِ رَ ] (ع اِ) خرقه ها. جِ خرقة. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب).
[ خُ رُ ] (ع اِ) جِ خریق. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب). رجوع به خَریق شود.
[ خُ رْ رُ ] (ع اِ) نوعی از گنجشک. (از منتهی الارب) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس). ج، خَرارِق.
[ خَ ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش حومهٔ شهرستان قوچان است. این دهستان در منطقهٔ کوهستانی جنوب باختری قوچان واقع و هوای آن سرد و سالم و محصول عمدهٔ آن غلات و بنشن و انگور است. این دهستان از ۲۷ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن در حدود ۸۱۸۹ نفر است. آب مزروعی آن از چشمه سار و رودخانه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
[ خَ ] (اِخ) دهی است مرکز دهستان خرق بخش حومهٔ شهرستان قوچان واقع در ۶۲هزارگزی جنوب باختری قوچان و ۶۰هزارگزی خاوری شوسهٔ عمومی قوچان بمشهد. این دهکده کوهستانی و سردسیر است و آب آن از چشمه و قنات و محصولات آنجا غلات و بنشن و انگور و میوه و شغل اهالی زراعت و قالیچه بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
[ خَ ] (اِخ) دهی است از دهستان درزآب بخش حومهٔ شهرستان مشهد واقع در ۳۰هزارگزی شمال مشهد و ۱۲هزارگزی باختر مالرو عمومی مشهد به کلات. این ده در جلگه واقع است با آب و هوای معتدل و آب آن از قنات و محصول آنجا غلات و چغندر و نخود و شغل اهالی زراعت و مالداری و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «خرق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید