معنی خرع
6 بازدید
[ خَ ] (ع مص) شکافتن. (از تاج المصادر بیهقی). خراعه . رجوع به خراعة شود.[ خَ رَ ] (ع اِ) داغی در گوش گوسپند که دو خط بدرازا در گوش آن داغ کنند تا گوش وی سه پاره گردد و پارهٔ میانی بر جوف گوش آویزان شود. || نرمی مفاصل. || سستی در چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || تحیر. (منتهی الارب).[ خَ رَ ] (ع مص) ضعیف و سست گردیدن. || شکسته شدن. || متحیر گشتن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب). || جدا شدن شاخه های خرمابن، منه: خرعت النخلة. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ رِ ] (ع ص) نعت است از خرع که ضعیف گردیدن باشد. (منتهی الارب).[ خَ رِ ] (اِخ) لقب عمروبن عبس جد عوف بن عطیة شاعر است.
کلمات همقافیه با «خرع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رع» برای سرودن شعر