معنی خرطم
8 بازدید
[ خُ طُ ] (ع اِ) خرطوم. (یادداشت بخط مؤلف): مخالفانْت گرفتار این چهار بلد که داد خواهم هر یک جداجدا تفصیل یکی به تیغ گران و یکی به تیر سبک یکی به پنجهٔ شیر و یکی بخرطم فیل. مسعودسعد. || حَنَک. (منتهی الارب). || بینی و پیش بینی. || فراهم آمدنگاه دو حنک. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خرطم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طم» برای سرودن شعر