معنی خرش
6 بازدید
[ خَ ] (ع مص) خراشیدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس) (از لسان العرب). مرحوم دهخدا این مصدر را تعریب مصدر خراشیدن فارسی دانسته اند. || کسب برای عیال خود کردن و طلب رزق نمودن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس) (از لسان العرب): خرش لعیاله. || چوب سرکج بشتر زدن و آنرا بسوی خود کشیدن (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس)، منه: خرش البعیر. || (ص) مرد که خوابش نیاید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ رِ ] (ع ص) آنکه خوابش نیاید. خَرْش. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).[ خَ رَ ] (ع اِ) متاع فرومایهٔ خانه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس). ج، خُروش.[ خَ رَ ] (اِ) خر وحشی. گورخر. (ناظم الاطباء).[ خَ رِ ] (اِ) کسی که از روی هزل و مسخرگی بر وی خنده کنند. (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مسخره. دلقک. (یادداشت بخط مؤلف). || استهزاء. ریشخند. (ناظم الاطباء).[ خُ رُ ] (اِ) خروش. شور. غوغای با گریه. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری) (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری). || خار و خلاشهٔ افکندنی و بکارنیامدنی. (برهان قاطع) (از آنندراج) (از انجمن آرای ناصری).
کلمات همقافیه با «خرش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رش» برای سرودن شعر