معنی خرزین
6 بازدید
[ خَ ] (اِ مرکب) چوبی باشد دراز که در طویله ها نصب کنند و زینها و یراق اسبها را بر بالای آن نهند. (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع): وآن سوار است که بر گردون ماه پیش او چون زین بر خرزین اسب. ابوالفرج رونی. در روم کند رکاب سالارش زین را ز صلیب رومیان خرزین.امیرمعزی. خیمه ها را میخ فرماید ز رمح رومیان زین ها را از صلیب کافران خرزین کند. امیرمعزی. از پی احیای دین چو ابر بهاری بر سر خرزین ندیده خنگ تو زین را. انوری. || سه پایه ای که زین اسب را بر بالای آن گذارند. (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). || تخت گاهی که بر گوشهٔ صفه ها سازند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری). || نوعی پالان. (از انجمن آرای ناصری) (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری). || رف. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خرزین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر