معنی خرز
7 بازدید
[ خَ ] (ع مص) دوختن درز موزه و جز آن. (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از منتهی الارب) (از تاج المصادر بیهقی): برای آنکه خرازان گه خرز کنند از سبلت روباه درزن.خاقانی. ریسمان و سوزنی نی وقت خرز آنچنان دوزد که پیدا نیست درز. مولوی (مثنوی).[ خَ رَ ] (ع اِ) مهره. (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از منتهی الارب). - خرزالظهر؛ مهرهٔ پشت. (منتهی الارب). || اسباب خرده فروشی را گویند از مهره و آیینه و شانه و امثال آن، چه خرزی خرده فروش باشد. (از برهان قاطع). در حاشیهٔ برهان قاطع چ معین آمده است: در عربی خرز بمعنی مهره و خرازت مشکدوزی و خراز مشکدوز است. (محیط المحیط) (السامی فی الاسامی). و در عربی مستحدث خرز بمعنی سوراخ کردن، زردوزی، نقره دوزی چرم، وصله کردن کفش های کهنه و خراز بمعنی کفاش و پینه دوز است. (دزی ج ۱ ص ۳۶۱). امروز خرازی بخرده فروشی اطلاق میشود: بزرگواران همچون قلادهٔ خرزند تو همچو یاقوت اندر میانهٔ خرزی. منوچهری. || (مص) استوار گردیدن کار کسی. (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خُ رَ ] (ع اِ) جِ خُرْزة. (از منتهی الارب). رجوع به خُرْزة شود.[ خَ رَ ] (اِخ) نام شهر و مدینه ای است. (از شرفنامهٔ منیری) (از برهان قاطع). در حاشیهٔ برهان قاطع چ معین آمده است: این کلمه در حدود العالم و معجم البلدان نیامده است و ظاهراً تصحیف خزر باید باشد.
کلمات همقافیه با «خرز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رز» برای سرودن شعر