معنی خرد کردن
5 بازدید
[ خُ کَ دَ ] (مص مرکب) بقسمتهای ریزه ریزه شکستن. به اجزاء کوچک شکستن. شکستن بقطعات خرد. بقطعات کوچک بریدن. (یادداشت بخط مؤلف). تَصغیر. (دهار). اِصغار. (تاج المصادر بیهقی): بامها را فرسب خرد کنی از گرانیت گر شوی بر بام.رودکی. بدان گرزهٔ گاوسر دست برد بزد بر سرش ترک را کرد خرد. فردوسی. بزخمی کزوغ ورا خرد کرد چنین حرب سازند مردان مرد. عسجدی (از آنندراج). چنان بلطف همی پرورد که مروارید دگر بقهر چنان خرد میکند که سفال.سعدی. - خرد کردن پول؛ پولی با قیمتی بیشتر را بچند پول کم قیمت معادل آن بدل کردن و آنرا دادن و پولهای کوچک تر در عوض ستدن. - خرد کردن سبزی یا گوشت یا قند؛ بقطعات ریز بریدن آن. - خرد کردن هیزم؛ بقطعات کوچک شکستن آن. - سبزی خرد کردن برای کسی؛ چاپلوسی کردن برای او.
کلمات همقافیه با «خرد کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر