معنی خردهگاه
5 بازدید
[ خُ دَ / دِ ] (اِ مرکب) بندگاه سر دست و پای اسب و استر و خر و امثال آن باشد که چدار و بخاو بر آن نهند و ریسمان بر آن بندند. (از برهان قاطع) (از آنندراج). موضع بالای سم اسپ و استر و خر و امثال آن باشد که چدار و اشکیل بر آن بندند. (از آنندراج) (از انجمن آرای ناصری). خردگاه ستور آنجای که پای بند بدان بندند و بمیخ استوار کنند. (یادداشت بخط مؤلف). رسغ. (منتهی الارب). حَذالة. (ربنجنی). وَظیف. ثُنّة. آنجای از دست و پای که استخوانهای بسیار بدانجاست. (یادداشت بخط مؤلف): برون کند خرد از خرده گاه لهو شکال فروکشد طرب از طره جای عیش لگام. ابوالفرج رونی. عَرَن؛ درشتی است که در خردگاه دست و پای اسب پیدا شود. (منتهی الارب). || آنجای از مچ دست و پای که استخوانهای خرد (سمسمانیات) دارد. مچ دست. مچ پای. (یادداشت بخط مؤلف). مفصل میان ساعد و کف که استخوان خرد بسیار در آنجاست. (یادداشت بخط مؤلف). - خرده گاه ساق؛ قسمت نازکتر از ساق پا و خود ساق پا. (از ناظم الاطبا). || آن جای از سینهٔ شتر که در وقت خوابیدن بر زمین نهد و آن مانند کف پای او شده باشد. خردگاه. (برهان قاطع). مخدَّم. مخدَّمة. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «خردهگاه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر