معنی خردهدان
6 بازدید
[ خُ دَ / دِ ] (نف مرکب) مردم صاحب عقل و دانا و آنکه بهمه چیز برسد از کلیات و جزئیات. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء): دل خرد مرا غمان بزرگ از بزرگان خرده دان برخاست.خاقانی. این دو طفل هندو اندر مهد چشم بر بزرگ خرده دان خواهم فشاند.خاقانی. || باریک بین. (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری) (آنندراج): دل نشکنم از عتاب یاری کورا دل خرده دان ببینم.خاقانی. نبوده ست چون من گه نظم و نثر بزرگ آیت و خرده دان عنصری.خاقانی. شد برکران درشت پسندیّ روزگار کاندر میان کار شه خرده دان نشست. زکی مراغه ای. - خرد خرده دان؛ عقل نکته بین. - رأی خرده دان؛ عقل نکته بین : آنکه رأی خرده دانش گر نماید اهتمام ذره ای خرد از بزرگی آفتاب آسا شود. سلمان ساوجی. - عقل خرده دان؛ خرد خرده دان. عقل نکته بین : عاجز ز کنه رفعت او فکر دوربین قاصر ز درک رتبت او عقل خرده دان. خواجوی کرمانی. || عیب جوی. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء): سعدی دلاوری و زبان آوری مکن تا عیب نشمرند بزرگان خرده دان.سعدی.
کلمات همقافیه با «خردهدان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دان» برای سرودن شعر