معنی خردلة
6 بازدید
[ خَ دَ لَ ] (ع مص) خوردن بهترین طعام. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || بریدن گوشت و جدا کردن آن. (از منتهی الارب) (از لسان العرب). || بریدن اندامهای گوشت را جداجدا. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || پخته گردیدن بیشتر بار خرمابن و کلان شدن غوره های باقی آن. (از لسان العرب) (از منتهی الارب).[ خَ دَ لَ ] (ع اِ) یک دانه خردل یا خردله. (آنندراج). بهندی آن را رائی نامند. (از غیاث اللغات). یک سپندان. (یادداشت بخط مؤلف). || مأخوذ از تازی، چیز اندک. (یادداشت مؤلف): با عمل مر علم دین را راست دار آن از این کمتر مکن یک خردله. ناصرخسرو. خردول و خر بغائی و نی عقل و نی خرد اندر سرت بخردلهٔ او بخربقه.سوزنی. میازار عامی بیک خردله که سلطان شبانست و عامی گله. سعدی (بوستان).
کلمات همقافیه با «خردلة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لة» برای سرودن شعر