معنی خرامیدن

معنی خرامیدن

5 بازدید
[ خَ دَ ] (مص) راه رفتن بناز و تکلف و زیبایی باشد. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). خوش رفتن. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از انجمن آرای ناصری). سیر کردن بطور تفرج و گردش نمودن. (ناظم الاطباء). به تبختر رفتن. بناز رفتن. نرم و نازان رفتن. رفتن بناز. رفتن چون رفتن طاووس. (یادداشت بخط مؤلف). تبختر. (المصادر زوزنی). ریسان. مید. میسان. ریس. میس. (تاج المصادر بیهقی). تَغَطرُف. تَعَیُّل. (منتهی الارب): خرامیدن کبک بینی بشخ تو گویی ز دیبا فکنده ست نخ. ابوشکور بلخی. گر ایدر بباشی همه چین تر است وگر جای دیگر خرامی رواست.فردوسی. خرامید با بنده ای پرشتاب هی رفت دستان از آن روی آب.فردوسی. خرامید و شد سوی آرامگاه همی گشت گیتی بر آیین و راه.فردوسی. همه لشکرش را به بهمن سپرد وز آنجا خرامید با چند گرد.فردوسی. نه با تو زینت خانه نه با تو ساز سفر بساز ساز سفر پس بفال نیک خرام.فرخی. پادشاه باشی و بملک اندر بنشین و بگرد شادمان باشی و بشادی بخرام و بگزار. فرخی. گاه است که یکبار بغزنین خرامیم فرخی. امیر احمد گفت: بشادی خرام.فرخی. چون ریاضیش کند رایض چون کبک دری بخرامد بکشی در راه و برگردد باز. منوچهری. راههای تنگ است کرا نکند که رکاب عالی برتر خرامد. (تاریخ بیهقی). گر تو بنده اولیایی رو سوی ایشان خرام تا همی روینده سنگت خار چون خرما شود. ناصرخسرو. وین که چو آهو بخرامد بدشت سنبل تر است و بنفشه چراش.ناصرخسرو. خرامید از آن سایهٔ سرو و بید سوی باغ شد دل به بیم و امید.اسدی طوسی. شاه ستارگان به افق مغرب خرامید. (کلیله و دمنه). یکی بخرام در بستان که تا سرو روان بینی دلت بگرفت در خانه برون آ تا جهان بینی. خاقانی. بر آن رقعه چون فرزین درساخت، امن و راحت خرامیدم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). که بسم اللََّه بصحرا می خرامم مگر بسمل شود مرغی بدامم.نظامی. که می خواهم خرامیدن بنخجیر دو هفته بیش و کم زین کاخ دلگیر.نظامی. خرامیدن لاجوردی سپهر همان گرد گردیدن ماه و مهر.نظامی. بگویش بسوی خراسان خرام که در دین ز حب وطن نیست شین همان تا نهد خصم بر سر کلاه ز ایران برانْشان بخفی حنین.ابن یمین. زرع را چون رسید وقت درو بخرامد چنانکه سبزهٔ نو.سعدی (گلستان). مخرام بدین صفت مبادا کز چشم بدت رسد گزندی. سعدی (ترجیع بند).

کلمات هم‌قافیه با «خرامیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید